روزها یکی پس از دیگری میان و می رن و من هر روزی که می گذره بیشتر و بیشتر می فهمم چه جای خالی بزرگی تو زندگیم بوجود اومده...
واقعا مقصر کیه؟ کی بود که نذاشت ما به هم برسیم؟ من؟ اون؟ رقیبم؟ تقدیر؟ ... نمی دونم... نمی دونم... فقط اینو می دونم که هیچ وقت هیچ کس نخواهد تونست جای اونو برام پر کنه... انگار این تو تقدیر منه که باید تا آخر عمر زجر این جای خالی رو تحمل کنم...
می دونی سخت ترین شکنجه چیه؟ این که بدونی نمی شه٬ اما باز بخوای به خودت امید بدی... با داستان فرهاد و هزار جور بهونه دیگه بخوای به خودت امید بدی که مطمئن باش بالاخره یه روز گرمای دستاشو حس خواهی کرد... بالاخره یه روز آغوش داغش٬ یخ وجودت رو آب می کنه... بالاخره یه روز شمیم نفسهاش کویر دلت رو گلستان می کنه... بالاخره یه روز طراوت وجودش خزون زندگیتو بهار می کنه... بالاخره....
شاید خنده دار به نظر بیاد اگه بگم وقتی جانگ بوگو رو می بینم٬ یاد سرنوشت خودم می افتم!... یاد جانگ هوا ی خودم که رفت و منو تو غمکده ی دلم تنها گذاشت... شاید هیچ کس تو دنیا به اندازه ی من نفهمه که جانگ بوگو چی می کشه! چون مطمئنم هیچ کس تو دنیا به اندازه من عاشق نیست... هیچ کس...
خدایا! خدای مهربونم! تو منو هیچ وقت و هیچ کجا تنها نذاشتی! حتی تو شرایطی که خودمم احساس می کردم شیطون بین من و تو قرار گرفته و جلوی نور بی پایانت سایه می ندازه و منو از تو٬ تنها یاور ابدیم٬ دور می کنه! آره! خدای مهربونم! حتی وقتی من تو رو فراموش کردم تو منو فراموش نکردی! حتی وقتی من تو رو گم کردم تو از من به من نزدیک تر بودی!
خدای مهربونم! چند تا سؤال! فقط چند تا سؤال منو جواب بده تا دلم یه کم آروم بگیره!
معبود من! اگه قرار بود ندا جونمو بهم ندی٬ پس چرا کمکم کردی که توی عشقم اینقدر پیش برم؟ اگه قرار بود پایانی باشه٬ چرا تو توج ناامیدی هام دست منو گرفتی و کمکم کردی تا بهش نزدیک و نزدیک تر بشم؟ اگه قرار بود ندای گلم بره با یکی دیگه٬ پس چرا کمکم کردی تا قلب پاکشو تسخیر کنم؟
و حالا که این قدر تلاش کردم و به کمک تو قلب مهربونش رو بدست اُوُردم٬ حالا که مثل ۲ تا زن و شوهر به هم نزدیک شدیم٬ حالا که حتی اسم فرزندای آیندمونو انتخاب کردیم٬ حالا که هر لحظه قلبامون از مهر هم می جوشید٬ چرا ما رو از هم گرفتی؟! چرا مایی که تو عشقمون تا عرشت پیش رفتیم به فرش رسوندی؟ چرا ما رو تشنه تا لب جوی وصال بردی و تو حسرت یه جرعه٬ فقط یه جرعه لذت وصال٬ تشنه برگردوندی؟
خدایا به من جواب بده! خواهش می کنم بهم جواب بده! جواب این سؤالای بزرگی که داغشون قلب یخ زدمو می سوزونه بهم بده! من که مثل تو علم غیب ندارم! من که مثل تو از اون بالا بالاها به همه چی نگاه نمی کنم! من این پایینم! می بینی؟! من این پایین با این همه حسرت دارم می سوزم و خاکستر می شم! جواب سؤالامو بده! خواهش می کنم!
خدایا تنهام نذار! من اگه این همه بی مهری روزگار رو دارم تحمل می کنم٬ همش به کمک توئه! پس تنهام نذار! کمکم کن! کمکم کن! نمی دونم چه جوری؟! نمی دونم! فقط ازت می خوام کمکم کنی! دارم می سوزم خدای من! دارم می سوزم! کمکم کن!