امروز ۱۶ اردیبهشته. ۱۶ اردیبهشت...
می دونی امروز چه روزیه؟ روز بدبخت شدن من به وسیله خودم!
پارسال تو همین روز بود که برای آخرین بار قبل از کنکورم با هم صحبت کردیم و بعدش ۲ ماه رابطه مونو قطع کردیم. آخرین باری که صداتو سرشار از عشق و علاقه ی آتشین شنیدم. آخرین باری که آوای دلنواز «دوستت دارم پیام!» رو از همه ی امید زندگیم شنیدم...
آدم تو زندگیش اشتباهات زیادی می کنه. و اگه از من می پرسیدن بزرگترین اشتباه زندگیت چیه؟ بی شک می گفتم قطع کردن ۲ ماهه ی رابطه مون تو کوران کنکور که شررش منم کور کرده بود!
اما من چه می دونستم؟ چه می دونستم ندای گرم و صمیمی من توی این ۲ ماه این قدر عوض می شه و باهام سرد سرد؟ اگه ۱٪ هم احتمال می دادم محال بود این کارو بکنم! محال!
اما این کارو کردم٬ و این شروع دگرگونی رابطه ی ما بود... شروع طوفانی که آتیش فروزان عشقمون رو به یه تل یخ تبدیل کرد... طوفانی که باغ زیبای عشقمون رو ویرون ویرون کرد...
نمی دونم چرا؟ نمی دونم چرا اینجوری شد؟ چرا آفتاب مهربونیتو تو تاریکی شبهای دلتنگی و تنهاییم گم کردم؟ نمی دونم چرا سرخی شقایق عشقتو تو کویر بی کسی هام گم کردم؟ نمی دونم چرا؟...
حالا من تنهای تنهام. تنها با یادت! «یاد»ی که می تونست «حضور» باشه! اما روزگار خیلی حسودتر از این حرفاست که فکرشو می کنیم...
دقیقاً ۹۱۶ روز از شروع رابطمون می گذره و تنها ۵ روز دیگه تا شادترین و غمگین ترین روز عمرم باقی مونده. شادترین٬ چون شادترین و بهترین روز زندگی معشوقه ی منه... و غمگین ترین٬ چون تو رو برای همیشه از دست می دم....
آره... فقط ۵ روز دیگه تا عقد باقی مونده... ۵ روز تا عقد تو با همسر محبوبت و عقد من با همه ی غصه های دنیا...
دلم می خواد چشمامو می بستم و وقتی باز می کردم می دیدم تو روبروم نشستی و خدا تو رو واسه همیشه بهم داده... می دیدم همه ی این مصیبتها فقط یه کابوس وحشتناک بوده و حالا دیگه من بیدار شدم... اون وقت بود که همه ی دنیا رو به پات می ریختم... تا وقتی زنده بودم هر لحظه برات می مردم...
ولی افسوس... افسوس که زندگی همیشه برعکس اون چیزیه که ما می خوایم... افسوس که این ما هستیم که همیشه باید خودمونو با دنیا وفق بدیم و دنیا هیچ وقت با ما تا نمی کنه...
لعنت به این زندگی!

چه سخته گل باغ آرزوهات رو توی یه باغ دیگه ببینی اون وقت هزار بار تو خودت بشکنی و مغروق توی دریای اشک آروم زیر لب بگی:
گل نازم باغچه نو مبارک...