
چرا ای ساقی افتادم ز چشمت
بسان اشک ریزی خوار و ننگین؟
چرا این تکیه گاه محکم تو
شده بر دوش تو چون بار سنگین؟
***************************
چه شد آن آتشین عشق فروزان
که قلب پاک تو از شعله اش سوخت؟
کجا رفت آن نگاه پرشرارت
که لیلی را حدیث عشق آموخت؟
***************************
منم آن اشک افتاده زچشمت!
که چون باری شدم بر روی دوشت
بگو اکنون چرا همچون کویر است...
همان دریای عشق پرخروشت؟
***************************
مرا اکنون چو خاک پایت ای دوست
به زیر پا نهادی و گذشتی!
ندارم شکوه ای از قلب سنگت...
که دشتم٬ تو ولی آهوی دشتی!
****************************
رمیده از لبانم خنده ی شوق
گرفته جای آن را بغض حسرت
چرا در قلب تو از تخم عشقم
برآمد خاری از نفرین و نفرت؟...
